کد خبر: 6368

به گزارش قم خبر ؛ عباس هميشه علاقه داشت تا گمنام باقي بماند. او از تشويق، شهرت و نام، سخت گريزان بود. شايد اگر کسي با او برخورد مي کرد، خيلي زود به اين ويژگي اش پي مي برد. زماني که عباس فرمانده ي پايگاه اصفهان بود، يک روز، نامه اي از ستاد فرماندهي تهران رسيد. در نامه از ما خواسته بودند تا اسامي چند نفر از خلبانان نمونه را جهت تشويق واعطاي اتومبيل به تهران بفرستيم.

در پايان نامه نيز قيد شده بود که اين هديه از جانب حضرت امام است. عباس، نامه را که ديد، سکوت کرد و هيچ نگفت. ما هم اسامي را تهيه کرديم و چون با روحيه ي او آشنا بوديم با ترديد، نام او را جزء اسامي در ليست نوشتم و مي دانستم که او اعتراض خواهد کرد. از آن جا که عباس، پيوسته از جايي به جاي ديگر مي رفت و يا مشغول انجام پرواز بود، يک هفته طول کشيد تا توانستيم فهرست اسامي را جهت امضا، به او عرضه کنيم.

ايشان با نگاه به ليست و ديدن نام خود قبل از اين که صحبت من تمام شود، رو به من کرد و با ناراحتي گفت:
- « برادر عزيز، اين حق ديگران است نه من. »
گفتم: مگر شما بالاترين پرواز را نداريد؟ مگر شما شبانه روز به پرسنل اين پايگاه خدمت نمي کنيد؟ مگر شما...
ولي مي دانستم هر چه بگويم فايده اي نخواهد داشت. سکوت کردم و بي آنکه چيزي بگويم، ليست اسامي را پيش رويش گذاشتم. روي اسم خود خط کشيدم و نام فرد ديگري از خلبانان را نوشت و ليست را امضاء کرد. در حالي که اتاق را ترک مي کردم، با خود گفتم: اي کاش همه مثل او فکر مي کرديم.

حدود سال هاي ۶۱ و ۶۲، زماني که شهيد بابايي فرمانده ي پايگاه اصفهان بود، يکي از پرسنل نقل مي کرد:

- « در شب جمعه اي، به طور اتفاقي به مسجد حسين آباد اصفهان رفتم. در تاريکي متوجه شدم صدايي که از بلندگو به گوش مي آيد، آشناست. پس از پايان دعا که چراغ ها روشن شد، ديدم که حدسم درست بوده. کسي که دعاي کميل مي خوانده است، سرهنگ بابايي است. خوشحال شدم وجلو رفتم. سلام کردم و گفتم:

- جناب سرهنگ! قبول باشد ان شاء الله.
اطرافيان با شنيدن کلمه ي سرهنگ، به شهيد بابايي نگاه کردند. بعد از احوال پرسي که با هم کرديم، از چهره ي او دريافتم که ناراحت است. وقتي علت را جويا شدم، پاسخ دادند:
- « کاش واژه ي سرهنگ را نمي گفتي... »

فهميدم که تا آن لحظه کسي از اهالي آن منطقه، بابايي را نمي شناخته و ايشان هر شب جمعه به عنوان شخص عادي به آن مسجد مي رفته و دعاي کميل مي خوانده است. پس از اين ماجرا، او ديگر در آن مسجد دعاي کميل نخواند، زيرا هميشه دوست مي داشت تا ناشناس بماند. »

همراه با تيمسار بابايي با يک وانت تويوتا به قرارگاه نيروي زميني در غرب کشور مي رفتيم. به نزديکي هاي قرارگاه که رسيديم در پيچ وخم کوه ها، در صد قدمي، دژباني ايستاده بود. بابايي به من گفت:
- « حسن جان! ببين اين دژبان ها براي چه در اين جا ايستاده اند؟ »

من نزديک آن ها رسيدم، شيشه را پايين کشيدم و پرسيدم:
- برادر، براي چه ايستاده ايد؟
دژبان گفت: « گفته اند که تيمساري به نام بابايي مي آيد. دو ساعت است که ما را در اينجا ميخ کرده اند. تا حالا هم نيامده و حال ما را گرفته. »
تيمسار با شنيدن صحبت هاي سرباز دژبان خيلي ناراحت شد. رو کرد به دژبان و گفت:
- « برادر! فرمانده ات گفته اينجا بايستيد؟ »

دژبان گفت: « آره ديگه. تو نميري در اين آفتاب کلي ما را علاف کرده اند. ضد انقلاب ها هم اگر وقت گير بياورند سر ما را مي بُرند. اصلاً اين ها بي خيال بي خيال اند. ما را الکي در اين جا کاشته اند. »
عباس گفت: « برادر! از قول من به فرمانده ات بگو که به فرمانده اش بگويد: بابايي آمد، خجالت کشيد و برگشت. »

سپس رو به من کرد و در حالي که عصباني به نظر مي رسيد، گفت: «حسن! دور بزن برگرديم. »
با ديدن اين صحنه احساس عجيبي به من دست داد. احساس کردم که گويا علي عليه السلام در آستانه ي شهر انبار است و کساني را که در استقبال او، به تعظيم ايستاده اند نکوهش مي کند.

روزي به همراه شهيد بابايي جهت انجام کاري به انبار مارون يک رفتيم. من با سر و وضعي آراسته در لباس فرم بودم و سرهنگ بابايي مثل هميشه در لباس ساده ي بسيجي. حاج آقا صادق پور که پدر شهيد بود و در لباس بسيجي داوطلبانه در قرارگاه رعد به عنوان انبار دار خدمت مي کرد، مرا مي شناخت. ولي بابايي را تا آن روز نديده بود. به بابايي گفت: «من نوکر هرچه بسيجيه هستم. »
سپس رو کرد به من و گفت: « به قيافه اش نگاه کن، اصلاً نور از چهره اش مي بارد! »

حاج آقا صادق پور تکيه کلامي داشت که هر وقت کسي چيزي مي خواست و در انبار موجود نبود، به آن شخص مي گفت: «برايت مي خرم. »
به همين خاطر از بابايي پرسيد: « چيزي مي خواهي برايت بخرم؟ »
بابايي لبخندي زد وگفت: « خيلي ممنون. چيزي لازم ندارم. »
صادق پور دست کرد در جيبش چند تا شکلات بيرون آورد و با اصرار به بابايي داد. سپس دستي به سر و صورت او کشيد و رو به من کرد و گفت: «شما ارتشي ها بياييد اين بسيجي ها را ببينيد و هدايت شويد. از اين ها طرز لباس پوشيدن را ياد بگيريد. »

من بر گشتم و به صادق پور گفتم: « اتفاقاً ايشان ارتشي هستند. »
بابايي نگاهي معني دار به من کرد و گويا مي خواست بگويد که مرا معرفي نکن. من هم ديگر چيزي نگفتم.
صادق پور کاري برايش پيش آمد، خداحافظي کرد و رفت. چند روزي از اين ماجرا گذشته بود که من دوباره صادق پور را ديدم و گفتم: هيچ مي داني کسي که آن روز با او شوخي کردي، که بود؟ او سرهنگ بابايي معاونت عمليات نيروي هوايي و فرمانده ي قرارگاه رعد بود.

صادق پور با شنيدن حرف من، محکم به پيشاني اش زد و گفت: « والله، در بين شما ارتشي ها از همه متمايزتر است. »
بعد، از من پرسيد: « آن روز حرف بدي که به ايشان نزدم؟ »
به شوخي گفتم: به هر حال هر چه بوده، گذشته.

بعدها روزي او بابايي را ديده بود و نسبت به برخورد آن روزش عذر خواهي کرده بود. سرهنگ بابايي از اين فهميده بود، من ايشان را به صادق پور معرفي کرده ام، از من دلگير شده بود و به من گفت: « شما چرا معرفي کردي؟ کاش مي گذاشتي ايشان مرا به عنوان همان بسيجي بشناسد. حالا او با شناختن من، آن سادگي را که در برخورد با يک بسيجي داشت، ديگر با من ندارد. من دوست داشتم تا مرا به چشم يک بسيجي نگاه کند. »
سپس از من خواست تا ديگر، جايي او را معرفي نکنم.

در قرارگاه رعد يک سالن جهت استراحت برادران بسيجي اختصاص داده بودند که تا قبل از حرکت و آماده شدن اتوبوس ها در آن سالن استراحت کنند و پذيرايي مختصري از آنها به عمل بيايد. شهيد بابايي بيشتر وقت ها به منظور هماهنگي براي عمليات هاي برون مرزي به قرارگاه مي آمد و اگر پرواز داشت، تا آماده شدن هواپيما بي کار نمي نشست و از بسيجي ها و مجروحين جنگي پذيرايي و يا به مکانيسين هاي هواپيما کمک مي کرد. يک روز عده اي از برادران بسيجي با دو فروند هواپيما C -۱۳۰ به پايگاه آمده و در سالن مشغول استراحت بودند. من به قصد ديدن يکي از اقوامم مي خواستم به داخل سالن بروم که شهيد بابايي را با لباس بسيجي و يک سيني پر از چاي در دست ديدم. به او سلام کردم و خواستم چاي را از دست ايشان بگيرم.

ولي او گفت:
- « من نوکر بسيجي ها هستم و افتخار مي کنم که در خدمت آنها باشم. »
وقتي به داخل سالن رفتم. ديدم بسيجي ها با مسئولين خود گرداگرد هم نشسته اند. شهيد بابايي سيني چاي را در مقابل آنها چرخاند و بسيجي ها گمان مي کردند که او کارگر خدماتي قرارگاه است. استکان هاي چاي که در سيني بود، تمام شد و شهيد بابايي دريافت که به يکي از برادران چاي تعارف نکرده است. به همين خاطر، آن شخص که فراموش شده بود، برخاست و در حالي که خشمگين به نظر مي رسيد، با تندي به او اعتراض کرد وگفت: « چرا جلوي من چاي نگرفتي؟ »
شهيد بابايي با لحني بسيار مؤدبانه دستي به سر او کشيد و گفت:

- « برادرجان! ببخشيد متوجه نشدم. همين الان مي روم و برايتان چاي مي آورم. »
آن بسيجي که فردي کم حوصله بود، شهيد بابايي را هل داد. در نتيجه تعادلش به هم خورد و چند قدمي به عقب رفت، ولي خودش را کنترل کرد و با عذرخواهي دوباره به طرف آشپزخانه رفت تا چاي بياورد. مسئولين که خود تماشاگر صحنه بودند، ظاهراً شهيد بابايي را شناختند. بي درنگ آن بسيجي را به بيرون از سالن دعوت کردند و در حالي که صداي اعتراض آن ها به گوش مي رسيد، گفتند:
- « برادر! شما که به عنوان يک رزمنده وايثارگر جهت اعزام به منطقه به اينجا آمده اي، بايد صبر وحوصله ات بيش از اين ها باشد. نبايد به خاطر يک استکان چاي اين گونه معترض شوي. آيا مي داني او چه کسي بود؟ اوسرهنگ بابايي معاون عملياتي نيروي هوايي بود. »

در همين حين، شهيد بابايي با سيني چاي به داخل سالن آمد. به اطراف نگاه کرد و دريافت که آن بسيجي درداخل سالن نيست. بيرون رفت و وقتي صداي مسئولين را شنيد که آن بسيجي را سرزنش مي کنند، نزد آنان رفت و گفت:
- « چرا او را مؤاخذه مي کنيد؟ اگر او به من توهين کرده، هيچ اشکالي ندارد. »
سپس خيلي محترمانه و درحالي که لبخند بر لب داشت، چاي را به برادر بسيجي تعارف کرد. بسيجي که از برخورد شهيد بابايي شرمنده به نظر مي رسيد، درحالي که سرش به پايين بود، عذرخواهي کرد و گفت:

- « مرا ببخشيد. شما را نشناختم. »
شهيد بابايي دوباره دستي بر سر و روي آن بسيجي کشيد و گفت: « برادر! هيچ عيبي ندارد. من نوکر شما بسيجي ها هستم. » (۱)

پي نوشت :

۱- پرواز تا بي نهايت، صص ۲۲۱- ۲۲۰ و ۲۱۳ و ۱۸۹- ۱۸۸ و ۱۶۷- ۱۶۶ و ۱۳۱ و ۱۲۷ و ۷.
منبع مقاله :
مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت، (۱۳۹۰)، سيره شهداي دفاع مقدس (۲۱) تواضع و فروتني، تهران: مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت، چاپ اول

ارسال نظر

مهمترین اخبار

تازه های خبری