کد خبر: 5514

دل نوشته ای از جنس دخترانه/

یاد کودکی ام می افتادم که چگونه در آفتاب تموز، لباس حجاب را برتن می کردم تا چون دری در میان صدف قرار گیرم تا از صید صیادان فرصت طلب در امام بمانم.

به گزارش قم خبر، پرسیدند فرزندت چیست؟بالبخند گفت دختراست!خداروشکر مایه رحمت عطاشده،همه شاد بودند وخوشحال.

 
ولی من براحوال خویش می گریستم و فغان می کردم ،نامم دختر است ،شهرتم غمخوار، سرمایه ام عصمت، مقصدم را خودم وخدایم رقم می زنیم، خداوند مرا از لطیف ترین و ظریف ترین کائنات آفرید از یاسمین و نسترن و زلالی جویبار از یکتایی ماه، گرمی خورشید، عمیق و رودبار.
اما هم جنس هایم در گذشته به رسم جهالت نه خجالت زنده به گور می گشتند.
 
وقتی به چشمان شاد و لبان پر از خنده پدرم نگاه کردم باخودم خدا را شکر کردم که در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی ام یک شعاع آفتاب درخشید ولی دریغا که شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتوگذرنده ، یک ستاره پرنده، که لحظه ای در زندگی ام متجلی گشت و بعد در گرداب تاریکی مصائب ومشکلات ناپدید شد گفته اند زود به زبان می آید، دختر را می گویم و شیرین زبانی ام همه را مجذوب می کند گذشتگان می گویند"اگر دختر را تا سه روز از تولدش بیرون نکنی دردل همگان جای می گیرد اما دریغا که شیرینی ها به اندازه حل شدن قند در دهان است.
 
به نه سال که می رسیم باید تکالیف الهی را تمام و کمال به جا آوریم این درحالی است که مقابل ما پسرها را می گویم فرقی نمی کند در زمان قدیم و جدید آن ها به دنبال بازی های کودکان اند ، آزاد و شاد و رها از هر قید وبند.
 
موهایم را، صدایم را، نباید نامحرمان بشنوند برایم جای تعجب دارد مرا به تمام لطائف و آنچه بهتر از آن نیست تشبیه می کنند ولی دریغا که خودم هیچگاه بهره ای از این همه نبرده ام براستی چگونه در این دنیا، وجود فرشته خصالم را از گزند دیوان، در امان نگاهش دارم.
    
دیوشهوت، حسرت ، نخوت و دیو نیرنگ، با کدامین رخش و گرز در میانشان بروم و مصون بمانم.
 
بدون هر گزندی در زندگی ام زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد ، می تراشد.
 
من رخش و گرز ندارم ولی مادرم مرا به اسب تعصب سوار کرد و گرز عفاف را به دستم نهاد که از هزار راس رخش و هزار قبضه شمشیر و گرز، دونده تر و برنده تر است .
 
راستی سوار بر مرکب کدام اسب سپید شاهزاده قصه ها گردم تا به سر منزل خوشبختی برسم؟ اگر ننشینم باید کنج عزلت خانه را برگزینم تا گزند شلاق های زبان مردم برتنم ننشیند و اگر بر مرکبش سوار گردم معلوم نیست که به کجا می رسم! عجب برزخی است و این برزخ کم از برزخ آخرت نیست.
 
ولی به ناچار، رسم غدار زمانه که رقم زن تقدیر ماست زندگی را بر می گزینم.
 
برای ماندن بر اسب سپید یا پیاده طی نمودن ادامه مسیر زندگی، باید بهائی پرداخت ، من که خویش را برای هیچکس رها نمی نمودم همچون زرورقی بر آب حال تمام هستی ام را که خداوند برایم قرار داده و تمام این رنج ها وسختی ها برای نگاهبانی از آن بوده است به حال دست دین و شرع گذارم، تمام وجودم می لرزد ، چشمانم ژاله باران می شود بسترم آغشته به اشک هایم می شود نگاهم مات و حیرت زده مانده اند آیا واقعا تمام زحماتم به یک چشم به هم زدن برباد رفت!!!
 
یاد کودکی ام می افتادم که چگونه در آفتاب تموز، لباس حجاب را برتن می کردم تا چون دری در میان صدف قرار گیرم تا از صید صیادان فرصت طلب در امام بمانم.
 
در زندگی همیشه از دست دادن برابر است با به دست آوردن من نه تنها چیزی به دست نیاوردم بلکه سنگینی بار تعهد و تاهل و مسئولیت رابرابردوشم نهادند تا بدانم دراین دنیا من کیستم وبرای چه آفریده شده ام؟
 
زندگی ام پر از چرا های مختلف است؟ چرا با این هه شهامتم باید دو برابر مردان باشد؟ چرا سهمم از ارث باید نیمی از پسران باشد؟ چرا باید جایگاهم همیشه در جامعه تحقیرآمیز باشد؟
چرا آنقدر زود اسباب شادی کودکانه ام را برچیدند و به رسم عاقلی و تکلیف در صندوق خاطراتم نهادند؟
 
چرا نگاه های مغرضانه و تمسخر آمیز مردان را در زندگی تحمل کنم که می گویند برو دعا کن که دختری!!!
 
جلویشان می ایستم ولی بغض گلویم را می فشارد؟ دلخوشم به وعده الهی که مرا با این همه مشکلات و سختی ها آفرید و وعده داد که بهشت زیر پای مادران است.
 
یادداشت از فریده اریس
 
انتهای پیام/

ارسال نظر

مهمترین اخبار

تازه های خبری